|
شاهد هر لحظه نگاه آشفته ی باران ؛ در سرازیر سکوت ابرهای پوشالی... پوسیده می شود نگاهم ، در انتظار یک دیدار... " باران "
سرگردان در لحظه ای متروک، بسان سایه ای مست در پیچ و تاب جاده ی تنهایی تشنه ام... به لمس آغوش رویاییت؛ بدور از حسرت ابدی نمودن این لحظه ی ناب... "باران"
فالت همین است
خطوط دستت همین را می گویند و خطوط چهره ات خطوط باد و برگ ها همین را می گویند... نگاه کن به خط خودت هم نوشته ای فالت همین است... "علی حسن آبادی" پ.ن: کاش آنقدر قدرت داشتم که تغییرش دهم... یا آنقدر قوی بودم که بپذیرم... افسوس که هیچ یک نیستم...
همین امشب که از سکوت خسته شدم... نه واژه ای شکل گرفت برای شکستن، نه دلی ماند برای شنیدن... واژه هایم را ابر کردم، به رنگ خاکستری تیره... و باریدم... باریدم... باریدم... همین امشب، جای خالی ات چه پیدا بود!!! "باران"
تو را به میهمانی تنهایی خود می خوانم... با عطر خاک باران خورده ؛ و اندکی دلتنگی... طعم بوسه ای ناب ، بر لبانت می نشانم... باقی سکوتم را می گذارم تا با نفس هایم، در آغوشت معنا بگیرد! "باران" |
About
همین امشب،
Home
|